تبليغاتX
الیوشا

الیوشا

نامه فدایت شوم

چه خاکی میخوره اینجا

+ نوشته شده در  Sat 23 Apr 2011ساعت 9:43 PM  توسط مینروا  | 

من حرف دارم

فقط جون ندارم بنویسم

پ ن : دم عیدی

+ نوشته شده در  Tue 15 Mar 2011ساعت 2:4 PM  توسط مینروا  | 

قرار ما را به بی قراری گذاشته اند

کلا

+ نوشته شده در  Sat 5 Mar 2011ساعت 11:48 AM  توسط مینروا  | 

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه ی دلم ای خدا

زیر سنگ اومده

+ نوشته شده در  Tue 1 Mar 2011ساعت 7:48 PM  توسط مینروا  | 

کفتر کاکل به سر وای وای
+ نوشته شده در  Sun 27 Feb 2011ساعت 5:2 PM  توسط مینروا  | 

دانستن بد است

ادم هایی که نمیدانند کمتر تنها میمانند کمتر اذیت میشوند بیشتر عمر میکنند

اما لامصب این دانستن هاری دارد

سیر نمیشوی ازش هر چقدر که بدانی بد است

بگویند رهایش کن و تنها نخواهی بود

هر  چاله نادانی را که می ایی پر کنی چاهی در برابرت دهان باز میکند

نمیشود گذاشت رفت

میفهمید؟

اینجا، این وسط چاهی است که اگر پرش نکنم میبلعد مرا

+ نوشته شده در  Tue 15 Feb 2011ساعت 6:14 PM  توسط مینروا  | 

اگه  مشتت رو سفت ببندی  کسی نمیتونه چیزی ازت بگیره اما کسی هم نمیتونه چیزی بهت بده*

اگه مسیری رو نری شکست نمیخوری اما پیروزم نمیشی

اگه  همه مسیرها رم بری از عقل به دوره

اما ناچاری از رفتن

پس بهترین مسیری رو که الن به ذهنت میرسه انتخاب کن و برو

شاید بعدا بفهمی که اون بهترین مسیر نبوده

شاید شکست بخوری

شاید مجبور شی تن پاره پارت رو بکشی یه گوشه و مدتها زخم هاتو لیس بزنی تا دوباره سر پا بشی

اما میدونی که وقتی باید حرکت میکردی حرکت کردی

و میدونی که بهترین کاری که تونستی کردی

-----------------------------------------------------------------------

*  از حکمت های مردم بومی گامبیا

+ نوشته شده در  Mon 14 Feb 2011ساعت 5:55 PM  توسط مینروا  | 

دردسری به نام فیسبوک

بعد من با کلی داستان عضو فیسبوک شدم

منی که تا به حال در برابر همه ی این مدل شبکه های اجتماعی از جمله یاهو ۳۶۰ مقاومت کرده بودم.

اولش خوشحال بودم.

دنبال دوستی گشتم و درخواست دوستی فرستادم.

بعد نشستم نگاه کردم به لیست ادم هایی که به من پیشنهاد میداد. از گذشته های دور . ادم های غریبه. کسانی که شاید ۱ بار برایشان از یاهو ایمیل فرستاده بودم ...

ادم های فراموش شده. بعد رسید به فامیل . فامیل .... فامیل از آن چیزهایی است که در قوم و خویش ما زیاد آش دهن سوزی نیست.

رفتم پروفایل یکی از دخترهای فامیل را دیدم که مدتها بود ندیده بودمش. بعد ترس برم داشت. زنگ زدم این طرف ان طرف که نکند طرف بفهمد رفته ام صفحه اش را دیده ام.

بعد دوباره گند زدم. یک ادمی برایم درخواست دوستی فرستاده بود. ۵ سال پیش ازش خواسته بودم جور کند برنامه های کوهنوردی بروم و الخ . مال قبل از این بود که بفهمم نمیتوانم بروم.  طرف هم البته یکی دو بار صدایم کرد بروم برنامه هایشان را که جور نشد و کلا فراموشش کردم. در واقع همان وقت که اسمش را دیدم خودم تعجب کردم که به یادش می اورم.

داشتم میگفتم گند زدم. عین خنگ ها داشتم این طرف آن طرف کلیک میکردم که درخواست دوستی مردم را پذیرفتم. به همین سادگی . طرف ازدواج کرده بود. چه فکری میکرد؟ باز دست به دامن عالم و ادم که بیایید این را پاک کنید سر جدتان. پاک شد.

من ترسیدم

ترسیدم که به همان سادگی که من میتوانم مردم را که فقط اسم ازشان میدانم پیدا کنم مردم هم میتوانند من را پیدا کنند.

راستش این است که سر و ته دنیای خودم را گشتم و دیدم ۵ نفر هم نیستند که بخوام در اد لیستم باشند(مثل مسنجرم)

راست ترش این است که دوست ندارم دختر دایی یا عروس خاله پدرم بشناسند این ۵ نفر را. که هر کدامشان به دلیلی عزیز است . مهم است . تک است.

حتی تر اینکه  دوست ندارم حریم خصوصیم را از دست بدهم. این است که مثل اسب در هم ریخته ام از دیروز.

دلم میخواهد داشته باشم  این دنیا را و دلم میخواهد ادم های دنیایم را خودم انتخاب کنم.

هر کسی را به دنیای من راه نبود

حالا هست

و من یک اسب پریشانم

+ نوشته شده در  Fri 11 Feb 2011ساعت 7:50 PM  توسط مینروا  | 

گاهی وقت ها ادم هدیه میگیرد !

+ نوشته شده در  Sun 6 Feb 2011ساعت 7:10 PM  توسط مینروا  | 

کار

یکی از وحشتناک ترین قسمت های استعفا دادن برای من بعد از  دست از کار کشیدن شروع میشود.

من عادت ندارم با دیگران در باره شرایط کارم یا سختی هایش یا هر چیز بد دیگری در کار حرف بزنم. معمولا چنان خوبی های کار را کنار هم میچینم و در خانه تعریف میکنم که به نظر میرسد من اصولا تفریح میکنم تا کار. در واقع به وجود اوردن این ذهنیت گر چه عمدی نیست اما راحت است . کافی است در هر روز ۱۲ ساعته کار ۳ اتفاق ۵ دقیقه ای بامزه افتاده باشد و شما انها را پشت سر هم تعریف کنید. کسی از ۱۱ ساعت و نیم دیگر کار سخت ذهنیتی ندارد . البته همیشه از خستگی تن نالیده ام یا زود خوابیده ام اما هرگز از خود کار شاکی نبوده ام.

تا اینکه یک روز مقدار توهین ها و تحقیرها و شرایط کار به جایی میرسد که میبرم. بی سر و صدا یا مشورط یک روز عصر استعفا میدهم و می ایم بیرون . شب به مادرم میگویم که فردا صبح (۵ صبح) دیگر نگران سر کار رفتن من نباشد.

آن وقت . یعنی دقیقا زمانی که از شر کار و ادم های مزاحمش خلاص میشوم خوشحالم. بار روانی این مدت از روی دوشم برداشته شده. احساس سبکی میکنم.

اما  همان مقدار اعصاب خوردی را درست  زمانی دوباره تحمل میکنم که دوستان و اشنایان میفهمند مینروا استعفا داده.

به تعداد تک تک افراد باید به این سوال ها جواب بدهم که چرا ؟ چطور؟ مگر چطور اذیتم میکردند؟چه اتفاق خاصی افتاده بود؟ من چقدر لوس و قدر نشناسم؟ چرا فکر میکنم کار ریخته؟ چرا درست فکر نمیکنم و به فکر اینده ام نیستم؟ چرا برای تنبلی هایم بهانه میتراشم؟ پول نمیدادند که ندهند.

نمیشود به این ادم ها توضیح داد که پول (ان هم وقتی  قرار نیست بدهند) ارزشش را ندارد که شخصیت ادم خرد شود. دست کم تا وقتی محتاج نان شب نیستی بهتر است  مردهای بی سوادی که من دیده ام را نبینی.

و میدانی قسمت تراژیکش کجاست؟

هیچ کدام از کسانی که نگاه های سرشار از نفرت و سرزنششان را نثارم میکنند در همه عمرشان به اندازه من کار نکرده اند.

حتی پسرها.

+ نوشته شده در  Sun 6 Feb 2011ساعت 5:38 PM  توسط مینروا  | 

این گونه هامم پروتز بزار بی زحمت

با سلام خدمت شما و میهمان محترم برنامتون می خواستم از آقای دکتر بخوام یه رژیم تجویز کنن که  وزن ادم کم بشه و قد هم افزایش پیدا کنه

شبکه جهانی جام جم

 

+ نوشته شده در  Tue 18 Jan 2011ساعت 12:4 PM  توسط مینروا  | 

یه دوس پسر هم نداریم دستامونو گرم کنه

مملکته داریم؟

+ نوشته شده در  Sun 16 Jan 2011ساعت 9:40 AM  توسط مینروا  | 

نابود

ینی باید این قدر من را بلد باشی که بدانی وقتی خوبم وقتی خرابم وقتی ویرانم وقتی تنهایی لازمم  هی سعی نکنی دماغت را از هر سوراخ ممکن بکنی تو که خوبی؟ چی شده؟

خوبی زندگی ما این است که خودمان از پس خودمان بر می اییم در هر حال.

+ نوشته شده در  Sat 15 Jan 2011ساعت 7:10 PM  توسط مینروا  | 

دوست دارین چی بهش بگید؟

پسر عجب برفی

+ نوشته شده در  Wed 12 Jan 2011ساعت 12:52 PM  توسط مینروا  | 

پیرمرد بیا دست مرا بگیر

بیا داره دیر میشه

+ نوشته شده در  Sat 8 Jan 2011ساعت 9:27 AM  توسط مینروا  | 

گل بگیرن این غروبای جمعه رو
+ نوشته شده در  Fri 7 Jan 2011ساعت 6:0 PM  توسط مینروا  | 

ارزشش را دارد

۵۰ هزار تومن و ۲ ماه زمان طعمی را به من چشاند که هرگز نچشیده بودم.که شنیده بودم وجود دارد اما نچشیده بودم . چیزهای زیادی دیدم.چیزهایی که میگفتند وجود دارد و من ندیده بودم.

از تجربه کردن نهراسید.از اندوه از تنهایی از شکست از هیچ چیز در این دنیا نهراسید.

شعاع های طلوع آفتاب بر فراز قله ارزش همه چیز را دارد.

حتی اگر بر تن خسته و پاره پاره ات بتابد.

 

+ نوشته شده در  Fri 7 Jan 2011ساعت 3:24 PM  توسط مینروا  | 

چطور شد که این شدم؟

۲. بورژواها ادم های نازی هستند.اما پوچند . دستم امده بود که اگر جلویش را نگیرم پوچ میشوم.

توی یک شب سرد چوژان نیمه شب بالای سر گوسفندش چمباتمه زده و نگران بره ایست که در راه است. کمک میکند بره به دنیا بیایید تمیزش میکند میپوشاندش گوسفند بی رمق را تمیز میکند .غذا میدهد .فرداش گوسفند و بره را به چرا میبرد.مواظب است گوسفندهایش علف خوب بخورند.مواظب است پای بره نسرد به وقت شیر بخورد.برای بره اسم میگذارد (سفید.گلنار.تپله) بزرگش میکند روز به روز.پای غصه مریض شدنش می نشیند.پای شادی چشم باز کردنش دویدنش مینشیند. بزرگ که شد برای عروسیی عزایی مهمان عزیزی زمینش میزند سرش را میبرد خورشتش را میخورد.با سگش بازی میکند. سگش کاری انجام میدهد برابر او. سگش غریزه سگی دارد. استخوان میجود روی خاک ها میخوابد .سرما و گرمایش کنار مرد است.

بره را میبیند برایش دست تکان میدهد .ازش میترسد . بوی گوسفند دوست ندارد بگیرد. اگر بهش بگویند که گوسفند را سر میبرند جیغ میکشد . گریه میکند.نگاه نمیکند. دهن به گوشت گوسفندی که میشناسد نمیزند.به قصاب میگوید جلاد. با سگش بازی میکند.موهایش را شانه میکند.حمامش میبرد.سگش مرغ پخته و کنسرو غذای سگ میخورد. یا جلوی کولر است یا کاپشن تنش است.

معتقد است کل دنیا به وجود امده که به او خدمت کند. گوسفند وجود دارد چون او دوست دارد گوشت بخورد. باور نمیکند که حیوان هم درد بکشد.سر بریدن را نگاه نمیکند. گوشت حاظر میخرد و حاظر نیست فکر کند گوشت از کجا امده.

آدم واقعی برای من اولیست. من قصد کردم اولی باشم

برایم ادمیزاد ادمیزاد باشد. گوسفند گوسفند.سگ سگ.

برای بورژوا جماعت همه چیز عروسک است. اسباب بازی. ادمیزاد عروسک است. گوسفند عروسک است.سگ عروسک است. خودش عروسک است.

بورژوا جماعت تو خالی است. از اینکه تو خالی بشوم میترسیدم.میترسم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  Tue 28 Dec 2010ساعت 5:19 PM  توسط مینروا  |